این روزا از طرفی من در حالت طبیعی بی جون و کوفته¬ام از اونور هم در شرف اسباب کشی هستیم نه میتونم کار کنم نه طاقت دارم که یه گوشه بشینم .
استرس از همه چی بدتر افتاده به جونم. همسری رفته ماموریت البته بنده خدا قبل از رفتن به ماموریت خیلی زحمت کشیده ولی دو روز کارمون بخاطر همین استوپ خورد والا الان خیلی جلوتر بودیم.
خونه جدیدمون دو خوابه و این خیلی کمک بزرگیه واسه مامانم اینا . آخه بنده خداها کجا میخواستن اون همه سیسمونی که قراره بخرن و جا بدن؟ حالا قشنگ یه اتاق اختصاصی واسه نی نی دوست داشتنیمون داریم و مامانم اینا میتونن تا دوست دارن تدارک ببینن! اگه من گفتم نه!!!
کل روز شنبه از شدت استرس باز معده درد گرفته بودم و بخاطر بارداری نمیشد که شربت معده بخورم. خیلی درد کشیدم و این درد کوفتی چندین ساعت طول کشید. دیگه تو مسیر برگشت از اداره به خونه نتونستم خودمو کنترل کنم و عین یه بچه شروع کردم به گریه کردن. وقتی رسیدم دم خونه مامان اینا (چون همسری نیست من این چند روز اونجا میمونم) خودمو تو آینه ماشین نگاه کردم دیدم واااااااای هم رنگ پریده ام هم خیلی بی حال مامان منو تو این وضعیت ببینه حتما میفهمه! واسه همین تا رسیدم دشویی رو بهونه کردم و پریدم اون تو و صورتمو شستم.
هر کاری کردم که بتونم پاشم برم خونه و یکم وسایلامونو کارتن پیچ کنم دیدم نه من جونشو دارم و نه مامانم میذاره برم. منم بیخیال شدم و کل غروب اون روز رو استراحت کردم.
یکشنبه باز سروکله حالت تهوع پیدا شد. هی خودمو میزدم به کوچه علی چپ که من اصلا حالت تهوع ندارم به به چقد پرانرژی و شادم امروز ولی دیدم نخیر نمیشه خلاصه از صبح تا ظهر چندباری گلاب به روتون روم به دیوار آتشفشانی بالا آوردم.
حس و حال این روزامو دوست ندارم. نه میشه استراحت کرد نه میشه به کسی گفت نه میشه کاری کرد.
هنوز دکتر هم پیدا نکردم قحطی اش اومده انگار.
خسته ام دلم شادی و بیخیالی میخواد.
برچسب:
نویسنده: غزل حسینیپور
تاريخ: يکشنبه
11 مهر
1395 ساعت: 14:18